|
|
|
|
|
دوستی امروز مرا دوباره به یاد چشمانت انداخت و گریه هایت هنگام خداحافظی!
باران نم نم تمام امروز می بارید. پنجره باز و هوای سرد امروز شادابم کرده بود.. تنها سعی کردم با فکری آسوده شروع به انجام کوله بار کارهای عقب مانده کنم. سعی کردم دوباره لذت ببرم. کاری که فراموشش کرده بودم. گاهی در خستگی و اضطراب فراموشش می کنم... می بینی پس من هم فراموش می کنم. نترس! می دانم چقدر از فراموشی ترسیده ای! گردنبندی که مخفیانه و از روی عشق به من داده بودی، را از ترس گم کردن و از ترس اینکه دیگران آن را ببینند، جایی گذاشته بودم که یادم نمی آمد.. نخند! می بینی من هم فراموش می کنم. بخند که عاشق خنده هایتم. امروز آن گردنبند را بعد ۱ سال پیدا کردم. دلم لرزید.. هنوز فراموشم نکرده ای!! دلم لرزید .. با من بمان. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:9 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
ستاره ای برای سمیرا ساختم...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:6 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز یه بلژیکی، یه الجزایری و یه ایرانی نشسته بودن، که یه فرانسوی هم سر و کلش پیدا شد...
جوک نیست. این جا اتاق کار ما چهار نفر است. اتاقی رو به کانال آب با مرغ های دریایی و اردک های همیشه گرسنه اش! اتاقی با کلی خاطرات و روزهای سبز! گرچه امروز در جلسه مطرح شد که اتاق من به زودی باید عوض شه و برم پیش پنج تا بلژیکی دیگه.... آن اتاق هم رو به روی همان کانال آب است.. اما اینجا با اینکه پنجره اش حتی در زمستان هم باز است، .. گرم گرمم. سعی می کنم بخندم و فراموش کنم که چند بار در اتاق دیگر که به زودی خواهم رفت یخ زده ام. سعی خواهم کرد تا کاری نکنم که لبخند کسی، فکر کسی، حرف کسی یخ بزند.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:18 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز به این فکر می کردم که کاش مانند قبل تنها خبر های سانسور شده به دستم می رسید..
زخم معده گرفتم از بس خبر خواندم... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:21 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
به یک سال پیش فکر می کنم. به آنچه باور داشتم و مقاومتی که برای رسیدن به هدفهای بچگانه ام داشتم..
و امروز دارم فکر می کنم که من این سال واقعا یک سال بزرگ شده ام. امروز دیگر بچگانه فکر نمی کنم. بچگانه می خندم، بچگانه گریه می کنم و هنوز تمام آن آرزوهای زیبا را جاودانه نگهداشته ام. هنوز هم بچه ام و چشمانم با یک بستنی برق می زند و جستجو گرانه به دنبال شکلاتهایی می گردد که از دست خودم پنهان کرده ام. درست جایی نشستم که یک سال پیش نشسته بودم و ترسان و لرزان به انتظار صدای پایی بودم که مو های تنم را از ترس سیخ می کرد. امروز همان جا نشسته ام. همان تنهایی را حس می کنم و با خود تکرار می کنم که آدم ها با باد می آیند و می روند... آدمها ریشه ندارند... پس دل به هیچ کس و هیچ چیز نبند.. و از دست این موجودات بی ریشه غمگین نباش.. شاید امسال اولین سال و تنها سالی است که به آنچه گذشت لبخند می زنم. هنوز هم شک دارم و در میان تمام دلهره هایم باز هم فکر می کنم کار درستی انجام داده ام. با وجود اینکه می دانم چقدر دل شکسته ام در این یک سال، چقدر چشم انتظارم بوده اند و بسیار لحظاتی که رفتند و من دیگر هیچگاه نمی توانم آنها را برگردانم. گریه می کنم از درد این همه بزرگ شدن که مسئولیت جانشین احساستم شده است.. و برای آرام شدن فوت می کنم، خوب یاد گرفته ام که فوت کردن آرامم می کند. فوت کردن یکی از مهمترین درسهای زندگی است که بچه ها می آموزند. یادمی گیرند که کیک تولد شان را فوت کنند و فارغ از شادی و همهمه مهمان ها، لبخند بزنند به برش کیکی که به آنها می رسد. و بعد ها که بزرگ می شوند فراموش می کنند که باید هر وقت به دنبال فراموشی و شادی هستند فوت کنند. این روزها مدام فوت می کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:44 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
من تنها لحظه خداحافظی را به یاد می آورم.
.. به یاد نمی آورم کجا سلام کردم. چرا شادی بعد سلام دلتنگهایت را فراموش کردم. تنها چشمانت و لحظه خداحافظی! نمی توانم فراموشش کنم... طاقت ندارم فراموشم کنی... و من خودم را آزار می دهم، برای هر لحظه که آزارت دادم..
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:59 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
شب است، ۱۰ شب و من هنوز اینجام.
شام؟ تخم مرغ، پیتزا یا چلو کباب؟ چلوکباب.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:22 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حالم خوب نیست. می خواهی باور کن یا نکن!
اگه به معجزه موسیقی باور نداشتم، به اینکه می تونم تا ابدیت در اون غرق بشم، حتما چند پیاله ای را سر می کشیدم تا بفهمم می چیست و ساقی کدام است... اتفاقا راه میکده را هم پیدا کردم، جاتون خالی یه دو ساعتی هم اونجا تشریف داشتیم با برو بچ! صفایی داشت.... امروز بسیار خرابم....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:20 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز حتی باران هم نتوانست
سر آشتی با دل من را باز کند.. باد هم از نگاه سنگین چشمانم گریزان بود، می ترسید با موهایم بازی کند. می دانست آشفته کردن موهایم، هم نخواهد توانست لبخند را با لب های دوخته ام آشتی دهد. امروز هیچ امیدی از طلوع خورشید نرویید. گویا دیگر جز گریه بر خاک تو کاری نمی توان کرد.. هیچ.. دستانم را می بویم. بوی خاک می دهد. رنگ و بوی خاکی که سفالگر استفاده کرده، نشان از سرزمینی دیگر دارد. مال این اطراف نیست. برای همین عاشق خاکت شدم. کاری جز عاشقی از ما بر نمی آید. هیچ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:59 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
ناامیدانه، به خودم میگویم ادامه بده..
شاید اینبار ببینی.. دیروز رو از یاد ببر.. و اینبار می بینمش. عجیبه! و شک می کنم .. این نوسان از پس یک علم آمده یا از آنچه در دل من می گذرد..
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 3:43 توسط ری را
|
|
||