|
|
|
|
|
ناامیدانه، به خودم میگویم ادامه بده..
شاید اینبار ببینی.. دیروز رو از یاد ببر.. و اینبار می بینمش. عجیبه! و شک می کنم .. این نوسان از پس یک علم آمده یا از آنچه در دل من می گذرد..
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 3:43 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
گل گلدون من شکسته در باد تو بيا تا دلم نکرده فرياد گل شب بو ديگه شب بو نمي ده کي گل شب بو را از شاخه چيده گوشه آسمون پر رنگين کمون من مثل تاريکي، تو مثل مهتاب اگه باد از سر زلف تو نگذره من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب گل گلدون من ماه ايوون من از تو تنها شدم چو ماهي از آب گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه دلم يه مرداب آسمون آبي مي شه امّا گل خورشيد رو شاخه هاي بيد دلش مي گيره درّه مهتابي مي شه امّا گل مهتاب از برکه هاي آب بالا نميره تو که دست تکون مي دي به ستاره جون مي دي مي شکفه گل از گل باغ وقتي چشمات هم مياد دو ستاره کم مياد مي سوزه شقايق از داغ گل گلدون من ماه ايوون من از تو تنها شدم چو ماهي از آب گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه دلم يه مرداب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 18:17 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی خبرها را باور نمی کنم. نمی خواهم باور کنم.
به سادگی آن مسجد کوچکت و خلوص نمازت و گریه بندگی ات غبطه می خورم و به تنها نمازی که پشت سرت خواندم افتخار می کنم و به نمازهایی که با تو نخواندم افسوس! همیشه ستایشت کردم از نخواندن نمازت در حرم تا گوشه گیری ات کسی را زنده تر از او برای تقلید نمی دانم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:44 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
از جلوی نگهبانی دانشگاه این بلاد کفر !! رد می شوم.
برای یک لحظه دلم از ترس می لرزد. آخه امروز شال آبی فیروزه ای سر کرده بودم. لحظه ای طول می کشد تا یادم بیاید کجا هستم و خنده ام می گیرد. یاد آن خانم چادری دم در نگهبانی دانشگاه پیشین افتادم. ببین با ما چه کرده. یاد همه آنها که دارند دین خودشان را با قلمی سیاه بر روی صفحات سفید ایمان می کشند. گمان کنم دیگر همه فراموش کردند که این صفحات روزی سفید سفید بوده است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:55 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفی که می خواهم بزنم شاید برای خیلی ها ملموس نباشد.
وقتی آدم دلتنگ عشق بزرگی می شود، تازه می فهمد که دلش آنقدر بزرگ است که می تواند هزاران عشق کوچک را در آن جا دهد. همین! این موضوع کمی جنبه می خواهد. این دومین عید نوروزی است که دلتنگم. و گاهی هم فکر می کنم که عشق هایی بسیار بزرگ تر از عشق من نیز هست... طوری که دلتنگی برای آنها جا برای هزاران عشق برزگ کنونی من را در دل باز کند.. باید هر روز از نو عاشق شد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 19:23 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
عدس ها جوانه زدند و دارند قد می کشند و من نیز همین طور.
من با مهربانی به آنها آب می دهم تا به درد جوانه زدنشان، درد تشنگی اضافه نشود. و او نیز مرا در آغوش گرفته است.. رد پایش همه جا دیده می شود. سپاسگذارم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:45 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی گفت:" آرامشت بهم می خورد!"
و راستش ته دلم خندیدم که مگر من آرامشی دارم که بهم بخورد! و حالا فهمیدم تا همین دو سه روز پیش، چقدر آرام بودم. تازه فهمیدم که دین چه نقش مهمی در زندگی ام داشته و نمی دانستم. تازه فهمیدم مفهموم انتظار ( گر چه من به واقع هیچ وقت منتظرش نبودم) تمام معنی و مفهوم زندگی ام بود. تازه فهمیدم چه قدرتی دارم و نمی دانستم. قدرت تفکر! تازه فهمیدم که بر روی چه ایستاده ام. وقتی لرزید حسش کردم. تازه فهمیدم این همه مدت در روروکی بودم. که کمک می کرده راه بروم. از این دوست خوب بسیار ممنونم که آرامشم را بهم زد. روروکم را گرفت. و من گر چه فعلا نمی توانم راه بروم ولی دارم سعی می کنم. می خواهم اینبار روی پاهای خودم بایستم. بدوم. که می داند ! شاید روزی هم دوستی بهم نشان داد که بالی برای پرواز دارم و بسته شده است. شاید یک روز هم پرواز کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:58 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا دیگه عصر جمعه ها دلگیر نیست.
حالا عصر جمعه ها بسیار شاد و عصر یکشنبه ها دلگیر می شوم. همیشه فکر می کردم جمعه خاص است. اما گویا این دلگیری متعلق به آخرین روز تعطیلی است. .... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 19:23 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر خوب که خدایم نا دیدنی است.
در غیر این صورت باید روزی هزار بار از خجالت آب می شدم. حتما خود خدا هم می دانست که ما بندگانش چه موجوداتی هستیم. برای همین خواسته زیاد به رویمان نیاورد. برعکس ما آدم ها که حتما باید به رویمان بیاوریم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:33 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
آیا رتبه سقایی و آب دادن به حاجیان و تعمیر کردن مسجدالحرام را با مقام آن کس که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده یکسان می شمرید؟
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:33 توسط ری را
|
|
||