تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
دوستم دوباره دم دره!

صدام می کنه. صبح هم صدام کرد. ولی من نشنیدم.

امیدوارم هیچ وقت بر گوشم پرده کشیده نشود.

...

عقل باز دنبال بهانه است و دل . . دلتنگ!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 12:10  توسط ری را  | 

یه کسی هست که دوستم داره. خدا وکیلی هر وقت کاری دارم برام وقت می گذارد.

هر وقت غصه و ناراحتی دارم دلم می خواهد یشم باشه!

اما خیلی وقت ها که در خونمون رو می زنه، در را باز نمی کنم. انگار نه انگار که شنیدم.

نمی دونم چرا. شاید چون حوصله ندارم از استراحت یا خوشی اون لحظه ام بگذرم.

جالبه! او انقدر دل گنده است که می دونم با این که این موضوع رو می دونه باز با من مهربونه!

باز اگه سراغش برم در را برام باز می کنه.

...

نمیدونم . من چقدر حقیرم. اون چقدر عاشقه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 17:30  توسط ری را  | 

حالم خوب نیست.

چشمام خیلی سنگینه.

دهنم خشکه و کمی معده درد دارم.

خیلی احساس خستگی می کنم.

حوصله دکتر رفتن ندارم.

کاش کسی بود که می گفت چمه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:20  توسط ری را  | 

اشتباه نشه!

من نه افسردم. نه ناراحت. نه غمگین و نه خسته!

من فقط یکی از بنده های کوچک خدام. فرزند عشق!

من هم مثل خیلی از آدم های دنیا خوشبختم. بیشتر از اونی که خودم فکر می کنم خوشبختم!

و مثل اغلب آدم ها ناشکر. خیلی وقت ها یادم میره شکر کنم.

و خیلی وقت ها اشتباه می کنم.

داره سنم میره بالا. دارم سر سخت می شم و فراموش کردم که باید گاهی، هر از گاهی یه نگاهی

کنم به آیینه و کمی سر و وضع نامرتبم و صورت کثیفم رو تمییز کنم.

فقط همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:6  توسط ری را  | 

مدت هاست که حس گمشدگی دارم. انگار بیهوده و بی هدف ادامه می دم!

نمی دونم شاید هم اشتباه می کنم! دلم می خواهد با دست هام کار کنم. نجاری!

سفالگری یا معرق کاری!

شاید اگه دست ها کار کنن فکرم آرامتر بشه. شاید اونوقت بتونم صدای قلبم رو بشنوم.

قلبی که یک زمان تنها جای عشق و دوستی بود.

اما عقل هیچ چیزی رو فراموش نمی کنه! عشق توی عقل جایی نداره.

دوست دارم مثل گذشته به روی همه دنیا لبخند بزنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 21:55  توسط ری را  | 

آن روز خواهد آمد.

احساس سبکی همراه کمی ترس و دلهره.

و ....

صدای گریه. چقدر ناراحت کننده است اگر آدم ببینه همه عزیزاش دارن گریه می کنن.

و بعد ...

چند روز دیگر تنها تعداد معدودی بیاد آدم خواهند بود. فراموش شدن !

...

آن رور خواهد آمد. زودتر از اونکه تصورش رو می کنم! کاش اون روز کسی گریه نکنه! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 20:43  توسط ری را  | 

فکر نکنم کسی بدونه که خرس های تپل کوچولو برای خوابیدن به بچه ها بیشتر محتاج هستند تا بچه ها به آنها.

امیدوارم هیچ وقت این حس تنهایی رو که من می کشم به سراغتون نیاد. چون آن روز می فهمید که چقدر وابسته بغل بچه هستید و مهمتر از همه می فهمید که یه خرس کوچولوی پشمالو اید.

این یعنی دوست داشتن. این که دلیل خواب و آرامش باشید ولی خودتون هم ندونید چی هستید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 9:21  توسط ری را  | 

بی قرارم

می خواهم بروم

می خواهم بمانم

دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم ...

می خواهم تنها بمانم

امروز هم کسی اگر صدایم کرد

بگو خانه نیست

بگو رفته است شمال

می خواهم به جنوب بیندیشم

می خواهم به آن پرنده ی خیس‌‌ به آن پرنده خسته

به خودم بیندیشم....!

گاهی اوقات مجبورم

حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم.

همین خوب است

همین خوب است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 23:5  توسط ری را  |