تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
وقتی خواسته محکمی در پس کارها و تصمیم ها نیست با هر بادی یا حتی نسیمی می شه شکست.

وقتی حتی با خودت غریبه می شی با همه دنیا غریبه می شی. دیگه حتی معنای دوستی و دوست داشتن را هم کم کم فراموش می کنی. در تنهایی یه معنای جدید براش می سازی و اون معنا رو باور می کنی.

ولی دوست داشتن تو تنهایی وجود نداره. پس احتمالاً معنای غلطی رو بهش نسبت دادیم، چیزی شبیه خودخواهی. و اون وقت است که می گن دوست داشتن یه خودخواهی.

باید بگم، شرمنده ام و متاسف!

امروز و این لحظه ها بارها شکسته ام و خودخواهانه دوست داشته ام.

چقدر با یک لحظه شادی، یک لبخند و بخشش غریبه ام.

چقدر تنهایم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:0  توسط ری را  | 

این روزها سرم خیلی شلوغ است.

هر وقت کاری رو با لجاجت می گم انجام نمی دم آخرش مجبور می شم انجامش بدم.

مثل دادن پایان نامه ام.

انگار توی یه دور اجبار می افتیم و دیگه راه فراری نیست!

از همون "الف" اول این داستان شروع شده.

شاید هم دیگه روحیه مبارزه با آنچه دوسشون ندارم رو از دست دادم. ولی خوب فکر کنم همین طور روحیه مبارزه برای آنچه می خواهم رو هم دیگه ندارم.

مثل یه گل. همین چند روز زندگی رو می گذرانم حالا باد از هر طرف بیاد بیاد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:1  توسط ری را  | 

ما راه می رفتیم و زندگی نشستن بود.

ما می دویدیم و زندگی راه رفتن بود.

ما می خوابیدیم و زندگی دویدن بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:6  توسط ری را  | 

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

چون من که آفریده ام از عشق

جهانی برای تو!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 8:24  توسط ری را  | 

بعضی وقت ها فکر می کنم که در قبال برخی آشنایان که رفته اند کوتاهی کردم. و همین طور برای بازماندگانشان! که چرا در وقت بیماری به آنها سر نزدم. تنها به این دلیل که ترسیدم جلوی آنها گریه ام بگیرد!

بعضی وقت ها دلم می گیره که چرا تا وقت بود از برخی عذرخواهی نکردم. در بازیهای کودکانه مان پرتغالی که به سوی همدیگر پرت می کردیم به سر پیرزنی خورد که چشمانش نمی دید. او ترسیده بود و ما هم که ترسیده بود به سوالهای او که چه اتفاقی افتاده جوابی نمی دادیم.

بعضی وقت ها می ترسم که چرا در مشکلات و فراوانی کارهای روزمره ام فراموش می کنم که برخی از آشنایان چگونه با مشکلات شان کنار می آیند. می ترسم که باز دیر شود! زود تر از آنی و لحظه ای! و باز فکر کنم که کوتاهی کردم.

اگه فکر کنم که خیلی مهلت دارم اشتباه محض است. در بهترین حالت ۶۰ سال عمر خواهم کرد که نصف آن هم گذشته. آن هم نصفۀ مفید و پر انرژی آن. و شاید هم نه! شاید ۱ سال، ۱ ماه، یا یک روز!

کاش تا همین لحظه طوری زندگی کرده بودم که افسوسی براش نبود.

امیدوارم برای باقی مانده لحظاتم یک روز آه نکشم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:25  توسط ری را  |