تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
به خانه می رفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود.

چیزی دزدیدی؟

مادرش پرسید.

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت.

و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیز،

که در دل پنهان کرده بود.

تنها مادربزرگش دید،

گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش

                                                    و خندیده بود. 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:8  توسط ری را  | 

خوشحالم که ناشناسم. می تونم هر چیزی دلم می خواهد بنویسم.

آشناترینم هم گمان نمی کنم حتی یکبار سراغی از اینجا گرفته باشه. گذشت اون دور و زمونه که مردها بیشتر وقت شان را به روزنامه و اخبار سپری می کردند. اوقاتی که حتی انفجار یک بمب نیز نمی تونست از تمرکزشون کم کنه. الان دور و زمونه اینترنت شده. خدایش خیلی بد تر از روزنامه و اخباره ، چون تموم شدنی نیست.

یک دوست خوبم هم از حضورم خبر داره، ولی اونقدر سرش شلوغه که فکر نمی کنم سری به من بزنه. پر از شور و انرژی است، و دعا می کنم همیشه پر شور و انرژی بمونه.

خلاصه کلام! خیالم راحته که خلوت خوبی دارم.

این روزها یه سوال هایی مثل خوره تو سرم افتاده. کلافه ام.

چرا من هم در آخر دوره لیسانس و هم در آخر دوره فوق خیال ول کردن دارم؟  مشکل از کجاست؟

خسته می شدم درست. علاقم کم بود درست. اما مطمئن هستم اگه واحد درسی بود مشکلی نبود و تمومش می کردم. اصلاْ من با هرچی پروژه و دفاع است مشکل دارم!

الان خستگی هام بیشتر هم شده! وقتی نمی تونم بین وظایف و کارهایی که دارم تعادل بر قرار کنم و با آرامش به کارام برسم، به هم می ریزم.

آره ! من زنی نیستم که بتونم سریع و تند کار کنم. یعنی می تونم ولی با روحم سازگاریت نداره. دلم می خواد همیشه آروم و آهسته به کارام برسم.

آرومه آروم. طوری که حضورم حس نشه.

الان طوفانیم. این هواشناسی هم که مرتب اخبار کذب می ده.

گویا هیچ وقت هوا آروم نمی شه!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 11:19  توسط ری را  | 

  امروز از اون وقت ها است که اصلاً حالم خوش نیست.

همه می گن حیفه! ولی آدم فکر می کنه که خودش حیفه!

همه می گن تا اینجاش اومدی چیزیش نمونده، و من فکر می کنم که این مدرک به چه دردم می خوره!

نه می خوام باهاش کار کنم چون علاقۀ به کار در این موضوعات ندارم، نه این دور و زمونه کسی مدرک رو قاب می کنه می زنه سینۀ دیوار، که بگم به این درد می خوره.

و بد از کمی دوباره غر زدن آروم می شم و به این فکر می کنم که خودم شروع کردم.

یادم باشه دیگه یک دفعه ای و جو گیرانه کار رو دست خودم نگذارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:11  توسط ری را  | 

موندم که تو پیدا شی....

نمی دونم اگه می شنیدیم که علی در شهر ما، کشور ما یا نه هر جای دیگری بود، چه می کردیم؟

( می بخشید که به همین سادگی تنها اسمش را می گویم، از گفتن نامش حال عجیبی پیدا می کنم.

زیبا است، واقعاْ زیبا ! برای همین عاشق نادعلی ام.)

نمی دونم شاید چیزی که فکر می کنم  در واقعیت طور دیگری می شد. شاید من هم به سادگی از این همه زیبایی می گذشتم. شاید غرق در زشتی های دنیا می شدم.

چیزی که من را به شک می اندازه، اینکه الان هم چشم از آن زیبا رو برداشتم و ...

و سرگشته و حیران نشده ام و به دنبالش نمی گردم. اصلاْ گویا فراموشش کردم.  

 

کاش یک روز می تونستم از ته دل بگم : موندم که تو پیدا شی!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط ری را  | 

گاهی حسش می کنم. شما رو نمی دونم!

در یک لحظه حضورش حس می شه. حال و هوای اطرافم عوض می شه. انگار فیلمی است که سرعتش رو کند کرده باشند.

حرکت باد، صدای درختان، زلالی هوایی که نفس می کشم و صدای قلبم که در ازدحام و شلوغی این زندگی کاملاْ فراموش شده است ... را می شنوم

حضورش رو حس می کنم. لبخند تصنعی اش که نشانی از مهربانی ندارد، تنها یک انجام وظیفه در نهایت ادب واحترام.

فقط یک جمله رد وبدل می کنیم:

- وقتشه!   

-(همان لبخند تصنعی)                

-یعنی باید برم بدون خداحافظی! نمی شه ...؟

و دیگه حضورش رو حس نمی کنم. هنوز زلالی هوای آن لحظه رو حس می کنم ولی می دونم که رفته!

و فکر می کنم که تنها آمده بود که مانند هزاران چیز فراموش شده نشود، که یکی از همین دفعات نمی رود و این بار شاید سرش رو به نشانه تمام شدن وقت من تکانی بدهد.

آمدنش حداقل این حسن را دارد که هر از گاهی صدای قلبم را بشنوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:0  توسط ری را  | 

خلاصه در یک کلام من آدم بشو نیستم. یا به عبارتی بزرگ نمی شم.

من نمی تونم احساساتمو کنترل کنم. اگه از کسی یا وضعیتی ناراحت باشم با تمام وجودم اونو ابراز می کنم.

من نمی تونم بین کارهایی که دارم تعادل ایجاد کنم و به همشون حداقل تا حدودی برسم.

من زود پا پس می کشم. می رم تو لاک خودم و برای حل مشکلاتم و کارهایی که دوستشون ندارم کل صورت مسئله رو پاک می کنم. کمی گریه می کنم و بعد دوباره با این فکر که آدم ها نمی گذارند کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم دوباره برمی گردم سر جای اول. با بی میلی ادامه می دم تا یک روز که دوباره گریه کنم.

من اخیراْ از داشتن دوست وحشت دارم. می ترسم که آزارش بدم.

من روح سرکشی دارم که گویا قرار نیست کمی فکر کنه. واقعاْ نمی دونم چطور آدم های دیگه منو تحمل می کنن.

و بزرگترین حماقت زندگی ام اینه که روزها رو یکی پس از دیگری می گذرانم بدون هیچ فکری. تنها انجام کارهایی که باید کرد. نمی دونم چی می خواهم. هیچی نمی خوام.

و بزرگترین بدبختی من این است که اگر همین لحظه بمیرم نمی تونم حداقل برای یک کار سرمو بالا بگیرم و به خدایم بگم که کاری انجام دادم که حداقل به یک بنده خدا سودی رسانده باشم یا ضرری رو از او دفع کرده باشم.

خدایا ! در این صبح جمعه چه ناچیزم! چه حقیرم ! چه گم گشته ام!

چه بزرگی تو! ما را به راه راست هدایت فرما. گرچه هر وقت این دعا رو می کنم ته دلم می ترسم. کسی چه می دونه هدایت تو بر چه طریقی واقع می شود و آیا  شونه های کوچک ما تحمل آن را خواهد داشت؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 10:21  توسط ری را  | 

در آن گرما و خستگی انتظار دیدن هر کسی رو داشتم جز عمو! (عموی مادرم)

در حالی که همگامش شدم چند بار به آهستگی گفتم: سلام عمو! سلام.

ولی او هم در حالی که به آهستگی با عصاش راه می رفت و معلوم بود از سر کارش داره برمی گرده کاملاْ غرق در افکارش بود و حتماْ انتظار هیچ آشنایی رو نمی کشید.

دو ماهی میشه که آشناترینش رو از دست داده و می دونم که سعی داره بدون او بودن رو باور کنه.

با او تا تجریش میام و او یک راه جدید یادم می ده که از ترافیک مردم در حال خرید بازارچه خلاص بشم.

راهی از کنار امام زاده!

گاهی فکر می کنم چرا باید دل سپرد تا بعد مجبور به دل کندن باشیم. ..

هزاران جواب به خودم می دم ولی انگار دل به هیچ کدوم گوش نمی ده! دلم مثل بچه کوچکی از ترس از دست دادن می لرزه!

و تنها حرفی که بهش آرامش می ده اینه که خدایی است در این نزدیکی.  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:12  توسط ری را  |