|
|
|
|
|
دوسش دارم. خیلی زیاد!
ساکت و آرام و متین. اینبار که دیدمش جور دیگه ای شده بود. می گن تو همین یه ماهه اینطوری شده! شرمندم از فکری که توی سرم اومد...! ولی بوی رفتن اومد! دلم خیلی گرفت. برای همه پدربزرگ ها آرزوی سلامتی می کنم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:48 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
"باران اگر بهانه ای برای گریستنت نبود،
تو این همه از آسمان سخن نمی گفتی!" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:3 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
در سفری ک با قطار داشتم برای رفتن به محل تحصیل برای انجام دفاع، آقایی همسفرمان بود که فوق فیزیوتراپی می خواند. از شنیدن اینکه من و دوستم فیزیکی هستیم، بی اندازه خوشحال شد!
سرتون رو درد نیارم تا ساعت ۱۲ شب مشغول سوال پرسیدن بود. هر چه بحث هم عوض می شد، یک باره بین حرف همه می پرید و مثلا می گفت: " راستی در لیزرها...." کاملا علاقه اش به فیزیک مشهود بود. خودش کلی کتاب در مورد لیزر خوانده بود و به قول دوستم از خیلی از لیسانس و فوق های فیزیک، بیشتر از لیزر می دونست. جالب اینه که به نظر می آمد علاقه اش به فیزیوتراپی تنها به دلیل کاربردهای فراوان لیزر در این کار بود. نمی دونم! کاش می شد در یک لحظه جای ما دو نفر عوض بشه! دنیا پر از آدمهایی مثل منه، که گویا سر جاشون نیستن! بیچاره دنیا!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:43 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی به گذشته نگاه می کنم، بین بخشدن و نبخشیدن بعضی ها گیر می کنم.
خوب راستش رو بخواهید می بخشمشون ولی نمی تونم فراموش کنم. بعضی ها می گن این یعنی نبخشیدن! اگه راست بگن، یعنی من نبخشیدمشون! ولی من واقعاً دیگه کینه ای ندارم و حتی براشون بهترین آرزوها رو می کنم. ولی خوب حاضر نیستم دیگه باهاشون ارتباطی داشته باشم. دوست ندارم حتی ببینمشون. چون تمام اتفاقات رو بیاد می آرم. این یک جایی بین بخشیدن و نبخشیدن است! این یک بخشش از جنس خاکه، نه بخشش آسمونی! مگه میشه آدم رو مار نیش بزنه و بعد بگه هم می بخشمش و هم فراموش می کنم. قربون خدا برم با این همه بزرگی اش! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:52 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
" باید عبرت بگیرم
که فرصت فهمیدن زندگی و سرودن دوبارۀ آن چه اندازه... چه اندازه اندک است." پنج روز مانده به دفاع و هنوز کلی کاره نکرده دارم. ولی مهم نیست! راست می گن که هیچ چیز به اون سختی که فکر می کنیم نیست. دیگه دفاع و درد سرهاش برام مهم نیست. خوشحالم . مثل یه روز تولد ! این روزها در ازدحام کارها و خستگی هام ، تمام کارهایی که حتی برای یک لحظه آرزوی انجام دادنشون را داشتم و نکردم، برام یاد آوری می شه! از حرف های مضحکی که می زنم، دیگران می خندند و می گن طبیعی قاطی کردی. نمی دونن که چقدر از خندشون لذت می برم! مدت ها بود که کسی رو به خنده نینداخته بودم. حس خوبی بود. حتی اگه مجبور شم به حرف هام عمل کنم: مو هامو کوتاه کنم، به رنگ قرمز و یه جفت لنز طوسی! اینکار هارو می کنم، به شرط اینکه باز خندتون رو ببینم. افسوس! چقدر کم تلاش کردم که شاد ببینمتون، عزیزانم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 12:58 توسط ری را
|
|
||