|
|
|
|
|
امروز رفت. صبح ساعت ۸. تنها دوست صمیمی ام رو می گم.
محرم رازهای کوچک و دلتنگی های بچگانه ام. دلتنگم. شدم عین آسمون پاییزی. ابری و بی قرار. هر از گاهی یک نم نم. دوباره تنها شدم. مثل ۷ ، ۸ سال پیش. آدم ها به دوست هایی احتیاج دارند که حتی اگه حرفی هم با هم نزنند، به چشمای هم نگاه کنند. به جستجوی تصویری از خودشون. هر چشمی اونقدر صاف و شفاف نیست که آدم دلش بخواهد توش به خودش نگاه کنه. بعضی چشم ها مثل آب چشمه هستند، بعضی مثل آب جوی خیابان شریعتی. دوست من چشماش مثل آسمون کوه پاک بود و مثل آسونه کویر بی انتها! نمی دونم اون که رفته دلتنگ تره یا من که بی چشم های او شدم. صداش تو سرم می پیچه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 8:38 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی آدم ها گمشده هامون هستند.
بدون اون ها می گذرونیم. ولی با دیدنشون دلمون آرامش پیدا می کنه. وجودشون همون حس هم خونی یا چیزی مشابه اون رو در وجودمون به طغیان در می آره. برامون عزیزن. مثل دختر عموی عزیزم، که شاید ازش دور بودم ولی به وال.. که بسیار برام خاطرش عزیزه!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:2 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
این حماقت نیست که با اختیار خودمون وابستگی های دنیوی مونو زیاد کنیم؟
نهایتاً دلتنگی ها، ترس ها، اضطراب ها و ... بشر روی تپه ای از حماقت هاش ایستاده و به افقی دور به نامِ آینده نگاه می کنه. فقط نمی دونم چرا هر چی این حماقت ها بیشتر باشه، دوردست ها زیباتر می شه!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:16 توسط ری را
|
|
||