تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
امروز روز خوبی بود و حال من خوبه! باور کن!

دیروز بعد از صحبت با یه دوست خوب، و بیرون ریختن هر چی حس ترس و اندوه و حسادت بود از این دل،

تصمیم گرفتم کمی از جایم پاشم. مدت هاست که نشسته ام.

تصمیم گرفتم کمی ظاهر رو عوض کنم. یه دستی به این وبلاگم کشیدم و رنگ و روشو عوض کردم.

حتی همین تعویض ظاهر هم لبخند رو دوباره با لب هام آشتی داد!

وقتی حال آدم خوب باشه انگار تازه کارهای دنیا روبه راه می شه. ۲ ماهی از دفاعم می گذشت و هنوز 

اصلاحاتش رو تموم نکرده بودم. زیاد به پاش می نشستم. ولی تموم شدنی نبود. ولی دیگه امروز کلکش

داره کنده می شه!

الان هم که فوق العاده بود. یه دل سیر باهات حرف زدم. در حقیقت می شه گفت یه دل سیر به حرف 

هات گوش دادم. دلم باز شد.

فردا تصمیم مهمی دارم که امیدوارم انجام بشه! شروع کردن یک آرزوی گمشده تو روزمرگی ها!

دوست دارم لبخند رو روی صورتم با میخ بکوبم تا دیگه کنده نشه! اگه اینبار بیاد نمی ذارم با حرف هیچ

دوست و دشمنی  از صورتم محو شه! به درک که مردم چی می گن!

امروز روز منه! فردا رو هم می خوام مال خودم کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:8  توسط ری را  | 

می شه گفت خیلی شانس آوردم که کسی اینجا رو نمی خونه! خوب خودم نخواستم. خودم به کسی نگفتم. می خواستم خلوتی برای خودم داشته باشم.

اینجا می شه کلی دری وری نوشت که به کسی بر نخوره! نمی شه دری وری ها رو کاغذ نوشت. کاغذی که روش حرف های احمقانه باشه و تو این خونه باشه خوب مال منه دیگه. اما خوبی این وبلاگها اینه که عملاْ مال همه است و مال هیچ کس نیست.

بگذریم. خسته ام. می ترسم کم بیارم. بعضی وقت ها فکر می کنم چه حقیرم! چه بی مصرف! اومدم به این دنیای لعنتی که چه غلطی کنم! تو این دنیای بزرگ که من هیچی توش به حساب نمی آم، بودن من چی رو داره عوض می کنه؟ نبودن من کجا رو مختل می کنه؟

 خیلی وقت ها جوابم اینه که بودنم شاید مختل کنه، اما نبودنم هیچی! حتی عزیزترین ها هم با تمام عشق و علاقه هاشون جلوی نعمت بزرگ "فراموشی" خدا کم می آرن! اولش آرزوی مرگ می کنن. یک هفته بعد احساس غم و اندوه دارند. یک ماه بعد هوایی که به آرامی تنفس می کنند رو احساس می کنند و این یعنی شروع یک زندگی! زندگی ای که تا ابد ادامه داره!

آرزوهایی است که فقط در سرم می چرخند و می چرخند. آرزوی انجام کارهای بزرگی که فکر می کنم می تونه به زندگی ام مفهوم و هدفی بده! اما ...

اما تو زندگی کلی کارهای به نظر کوچک وجود داره که به اون ها به چشم یه آرمان نگاه نمی شه. اون ها رو بزرگ نمی دونیم! اون ها روز مرگی ها شدن!

مثل شاد نگه داشتن دل اطرافیان! مخصوصاْ اون هایی که دلهاشون از زخم های روزگار به نازکی یک گلبرگ شده! بعضی وقت ها کم می آرم. این کار سخت ترین کاره. سخت تر از صدها هدف و آرزوی بزرگ که تو سرمون می سازیم!

فقط می شه دعا کرد. دعا که بار خدایا! کمی از مهربانی ات، صبرت، بخشش ات، دانایی ات، بزرگی ات، درایت ات، زیبایی کلامت و عشق ات رو که در وجود همه ما هم قرار دادی،  بیدار کن!

کاش بیدار می شدم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 10:41  توسط ری را  | 

میگن تنهایی، تنها زیبنده خداست.

ولی خدا که تنها است.

تنهایی انسان رو می سازه. اصلاً فکر و روحش رو بزرگ می کنه. تو تنهایی انسان احساس بزرگی می کنه.

ولی شیطانی است به نام "عشق"!

که از تنهایی آدم رو بیرون می آره.

چه می شه کرد که بخشی از بزرگی رو می گیره و آدم رو کوچک می کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:30  توسط ری را  | 

حال من خوب است! حال همه ما خوب است! امید سلام می رسونه. حضورت در همه جا حس می شه. هنوز هم 3 تا لیوان چای می آریم. هنوز هم سر غذا ما دو نفر نشسته ایم! احتمالاً تو هنوز پای اینترنتی! و من به جای تو به همه چیز گیر می دم. حتی به این پودر صابون جدید که باعث می شه همه ملافه ها بوی ماهی بگیرند. تو با مایی و امیدوارم که او همیشه در یادت باشد. باز هم می گویم: حال همه ما خوب است!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:9  توسط ری را  | 

یه عاله حرف نگفته!

از باز شدن پنجره هایی که نمی دونیم چه چشم اندازی دارند تا دلهای خسته که آرزوی یک نوازش رو هم از خاطرشون محو کردند.

از کجا باید شروع کرد!

از کجا باید شروع کرد قصه عشق رو دوباره...

تا تموم بغض عالم سر عاشقی نباره.........

تموم اینها رو گوشه دلم با جارو هل می دم و زیر قالی قایم می کنم.

تا کی لو برم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 5:10  توسط ری را  | 

سد هایی می سازیم تا جلوی آب رو بگیره، سد هایی می سازیم تا جلوی سیل رو بگیره.

سد هایی می سازیم تا جلوی افکار و احساسات رو بگیره.

الان سرم شلوغه! مواظب سدم هستم تا خراب نشه.

شرمنده که دیر می نویسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 7:32  توسط ری را  | 

بعد از سالها، دیروز رفته بودم کتابخانه مرکزی برای تصویه حساب.

از کلی خاطره که یک مرتبه به ذهنم هجوم آورد که بگذرم، از پله ها که پایین می آمدم تابلویی دیدم

از عکس ۱۰ -۲۰ تا رزمنده جوان و جمله آشنای "یاد باد آن روزگاران یاد باد".

نمی دونید چه آهی کشیدم.

مطمئن هستم اگه یکی از همان جوانهای داخل عکس هم این قاب عکس رو می دید، با دیدن اون جمله

آه می کشید.

اما آه من کجا و آه اون کجا!

با این که هر دو آه از روی افسوس و حسرت هستند، اما او به اون دوران خوشش آه می کشه و من

به او!

من آه روزها رفته عمرم رو می کشم که مطمئن نیستم حتی یک سنگ از جلوی پای کسی برداشته

 باشم. به دورانی که نمی تونم بهش افتخار کنم. به دورانی که همش به خودخواهی جوانانه برای

 خوش گذرانی گذشت.  

دردناک است که آدم به خودش افتخار نکنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 7:37  توسط ری را  |