تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
پیرزنی بیمار، با کپسول آسمش در اتوبوس سراغ از دفتر ریاست جمهوری می گرفت.

صدای آرام و بیمارگونه اش به گوش کسی نمی رسید.

مجبور شدم کمی بلند از مسافران سراغ آدرس را بگیرم. کسی نمی دانست، جز یک نفر!

به خیلی چیز ها فکر کردم:

- که داشتن مسئولیت چقدر سخت وسنگین است.

- که اگر رئیس جمهور این پیرزن را ببیند، شاید بتوانم دوستش بدارم.

- که وقتی ما آدم های ساده صدای یک پیرزن را از چندمتری نمی شنوییم، چه انتظاری از مسئولین کشور باید داشت!

- که وقتی من به دلیل این دنیای احمقانه که ریشه اعتماد به غریبه ها را می خشکانه، می ترسم به پیرزنی نزدیک شوم، از حالش بپرسم و از دردش بدانم، بیخود می کنم از مسئولین کشور ایراد بگیرم.

- که وقتی من انقدر شعار می دهم، بگذار فلان مسئول هم شعار بدهد. 

- که اون بنده خدا راست می گفت که ایران هیچ گاه آباد نمی شود.    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:45  توسط ری را  | 

از کنار هم می گذریم.

بدون اینکه سرمون رو بلند کنیم، بی نگاهی!

شاید گاهی یک نگاه بی حس و حالی به هم بندازیم. شاید هم نه!

شاید تنها نگاه مان به هم، در پی دیدن تیپ و نوع لباس های یکدیگر باشد.

و شاید تنها تماس مان تنه ای باشد که در هجوم افکارمان درد کوچکی را در شانه مان می پیچاند و برای لحظه ای بهم نگاه می کنیم.

مدت هاست که دیگر همه مان تنها به خودمان می اندیشیم. خسته ایم و مانند فیلم های کسل کننده

به یکدیگر در خیابان، مترو، .. نگاه می کنیم. تمام صورت و لباس یکدیگر را می کاویم! و حتی یک لبخند

به یکدیگر نمی بخشیم. این روزها کسی به نا آشنا یان سلام نمی کند. یک روز بخیر به بلیط فروش پیر

درون دکه نمی دهد. حتی یک تشکر!

این روزها هوا خیلی سرد و خشک است!

این روزها کسی لبخندش را برای گرم کردن به دیگری پیشکش نمی کند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:5  توسط ری را  | 

کاش می شد بهت فکر نکنم!

کاش می شد باهات حرف نزنم!

کاش می شد بیادت نباشم!

کاش می شد تنها باشم!

کاش می شد گریه کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:51  توسط ری را  | 

جالب است، قرار بود امروز باران ببارد

                                              که نبارید!

قرار بود من قدر گوهری را می دانستم

                                            که ندانستم!

قرار بود با هم رو به ماه صلوات بفرستیم

                                          که نفرستادیم!

قرار بود هر روز و هر ساعت به مرگ بیندشم

                                        که نیندیشیدم!

قرار بود که دلتنگ لبخند و سلام و هر آنچه روزمرگی می نامند باشم

                                        که نشدم

قرار بود بی قرار نشوم

                                      .................. که شدم!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:19  توسط ری را  | 

این روزها همدم آنچه تو دوست داشتی شده ام!

همدم شب و اینترنت!

زمین کوچکی که روی میز از آن شب مانده، به من آرامش می دهد.

نگاه! فاصلۀ ما از هم حتی یک وجب هم نیست!

" اُف از این روزهای کندِ طولانی...!"

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:28  توسط ری را  |