تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
دیشب برنامه ای نشان داد از جانبازی که حدوداْ ۲۵ سال از عمرش را بر روی چرخ گذرانده، با یک پا!

که شاید بود و نبودش فرقی نکند، چرا که قطع نخاعی بود.

بگذریم از ترکش هایی که در سر داشت و ....

شاید اگر می گذاشتند تمام حس من از دیدن او، همان جمله زیبای حضرت زینب بود که:

" هر آنچه که دیدم همه زیبایی بود" 

مگر می شه با دیدن چنین افرادی حس دیگری داشت. این همه قدرت، این همه صبر، این همه افتخار!

اما تمام حس خوب این برنامه از همان ابتدا که آرم روی لباس این جانباز با یک مربع مسخره سانسور

شده بود، خراب شد.  که چه نوشته: Adidass 

اصلاْ بگو نوشه " زنده باد آمریکا"، چیزی از این مرد کم می کرد؟ از هدفش؟

دلم آن چنان گرفت، که چرا در وجود آدمهایی بزرگ تنها چیزی به این بی اهمیتی باید دیده شود.

هم دل گرفته شدم و هم عصبانی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:22  توسط ری را  | 

حسرت این روز که رفت....

حسرت یک دل سیر گریه.....

حسرت عمری که مانده تا امروز........

حسرت آن لحظه که بی گریه گذشت....

حسرت نشناختنت........

تا ابد با ما هست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:16  توسط ری را  | 

از اونجا که دلم می خواست با هر زبونی بهت بفهمونم که بابا دوستت دارم،

بعد از فارسی که به لطف سرزمینم یاد گرفتم و ترکی که به لطف رگ و ریشم،

و عربی که به زور مدرسه و کنکور یه چیزی بارم شد!

سراغ آلمانی رفتم تا در اون زبون به قول همه خشن! به دنبال ظرافت ها بگردم. همین که یاد گرفتم " دوستت دارم" چی می شه، کافی بود و ولش کردم! مگه جمله ای از این مهمتر بود!

حالا فهمیدم اشتباه می کردم. باید صبر می کردم. باید یاد می گرفتم که جمله " دوستت دارم" رو صرف کنم.

حالا که سراغ فرانسه رفتم، این جمله رو یاد گرفتم صبر می کنم تا صرف اون رو یاد بگیرم. می دونید ظرافتی تو صرف این جمله است که باید بهش دقت کرد!

من دوستت دارم.

تو دوستم داری.

او دوستمون دارد.

ما همدیگر رو دوست داریم.

شما دوستمون دارید.

ایشان دوستمون دارند.

 

حالا این "من، تو، او، ما، شما، ایشان" کی هستند، مال هر کس یه دنیا و مفهومی داره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:8  توسط ری را  | 

مدتی است که به درختان بی برگ برف نشسته نگاه می کنم. احمقانه است، ولی مانند یکی از کارتونهای دوران کودکی، چشم به آن تک و توک برگ باقیمانده بر درخت دارم.

از لرزش آنها در باد سرد، دلم می لرزد.

کاش کسی هم می آمد و برای من برگی می کشید که با هیچ بادی نلرزد. کاش کسی می آمد تا دلم آرام بگیرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 14:38  توسط ری را  |