تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
می تونستم الان یه بچه ۶-۷ ساله داشته باشم.

می تونستم یه سابقه کار ۸ ساله داشته باشم.

می تونستم یه خونه مستقل داشته باشم و تموم فکر و ذکرم مرتب و تمیز کردن خانه و درست کردن

غذا باشه.

می تونستم خیلی تصمیم ها که گرفته ام رو نمی گرفتم.

می تونست زندگی ام به زندگی الان هیچ شباهتی نداشته باشه. یه چیزه کاملا متفاوت.

ولی من عاشق زندگی ام هستم، همینطور که هست. عاشق تصمیم هایی که گرفتم.

عاشق چیزهایی که از دست دادم. عاشق دردی که کشیدم.

و تازگی ها عاشق سرزمینم.

و داشتم الن فکر می کردم که باید عاشق اونهایی باشم که ازشون متنفرم! آره، گمونم همین درسته!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:51  توسط ری را  | 

وقتی حال و حوصله درست کردن اوضاع نابسامان و بهم ریخته رو ندارم..

وقتی حال انجام کارهای عقب افتاده رو ندارم...

یه راه حل بسیار عقلانی " ولش کن بابا" و "بی خیالش" می رسم. مثل همین الان!

و بهترین داروی مسکن و آرامش بخش برای من، خواندن کتاب و دیدن فیلم و دیدن فیلم و دیدن فیلمه!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:20  توسط ری را  | 

وقتی آدم تنها باشه، مجموعه ای از اتفاقات خوب و بد رخ می ده!

خوب:

- سکوتی عجیب حکمفرما می شه، کم کم می شه زمزمه های دل رو شنید و گه گاه صداشو.

- دوباره پی به "من" می بریم. زیادی هم خوب نیست آدم "ما" بشه. "ما" ای که "من" بودن رو از یاد برده باشه، زود از پا در می یاد.

- خیلی چیزا تو "ما" بودن گم می شه. خیلی آرزو ها! و حتما بین "ما" یه "منی" هست که بیشتر خودشو وفق داده.

...

و اما بد:

- از تموم دلتنگی های عالم که سر آدم خراب می شه ... بگذریم.

- از هزاران سوال و چرا  بی جواب که این "الیاس" دم گوش می خونه .... بگذریم.

...

 ولی راست و حسینی، چطوری از اینها بگذرم؟

 از تویی که دلیل و جواب ناگفته هزاران شک و چرا بودی.

هیچ خودت نمی دونستی، نه؟

ولی گاهی اون یک سوالی که حتی با تو هم بی جواب می ماند، آزارم می ده.

اون حس و سوال با هیچ بنی بشری آروم نمی گیره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:11  توسط ری را  | 

تازگی ها برام سخته بهت بگم : تو

می گم : شما

از این بابت هم لذت می برم و هم می ترسم!

لذت از احترامی که در پس این ضمیر است، و ترس از فاصله!

نظر شما، نه تو چیه؟ بترسم یا لذت ببرم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط ری را  | 

"رقص پرواز" سریالی که به خاطر بازی و نقش مهدی هاشمی ازش لذت بردم.

بعضی حرفاشو باید با چوب تبریزی سفید و بی رگ و خط معرق کرد ( این هم ابتکار من، به جای 

اینکه بگیم از طلا باید نوشت  ) و بزنم به دیوار تا یادم نره.

اینکه سکوت مال آدم های بزرگه! سکوت از آدم های کوچک و حقیر، بعد از گذشت سالها تنها یه

مشت آدم طلبکار از خدا و همه چیز می سازه.

و اگه نمی تونیم سکوت رو با خودمون تا گور ببریم، بهتر است اصلا سکوت نکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:58  توسط ری را  | 

حالا دوباره می توانم به آنهایی که می شناسم و نمی شناسم، بی دلیل لبخند بزنم.

اینبار می خواهم دیگه به حرف آدمها که هیچ، به حرف زمین و زمان هم اعتنا نکنم!

اینبار می خواهم چه خوب چه بد، و یا حتی جلف همان اسب وحشی باشم.

می دانی! اصلاْ مانند گذشته ها نیست. شاد بی دلیل نیستم. 

حس می کنم در حد سن و سالم زخم خورده روزگارم. درست مثل شیشه های قاب

ساعت مچی هایم، که همیشه پر از خط و خطوط است. اما قبول دارم که خدا بسیار با من

مهربان بوده، نمی دانم از دعای خیر مادر بوده یا ..خلاصه خط خطی بودم ولی نشکستم!

خدا با هر باری که بر دوشمان گذاشت، صبرش را داد یا درسی داد و یا نعمتی.

کاش کمی هم مخ به من می داد!   

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:21  توسط ری را  | 

گاهی توی راه و تصمیمی که گرفتیم، به سختی های می رسیم.

اونقدر سخت که فکر می کنیم کجا رو اشتباه کردیم، یا کاش به جای این تصمیم، تصمیم دیگری رو گرفته بودیم.

این جور وقت ها باید چی کار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:52  توسط ری را  | 

اسم یا نام!

آنچه که بر ما می نهند تا بدان نام خوانده شویم یا شناخته شویم.

اما گمانم از آن پس، این "نام" است که با ما شناخته می شود.  

اگر کسی را دوست بداریم، نامش نیکو و اگر آن شخص با مزاجمان سازگار نباشد

تا ابد نام او یادآور چنان شخصیتی خواهد بود.

این روزها نامی به نامهای نیکو که می شناسم اضافه شده است: " سایه"

 دوستش دارم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:47  توسط ری را  | 

بعضی وقت ها به حماقت دوران کودکیم خنده ام می گیرد. و بعد می ترسم.

که چرا وقتی یک مرد نابینا با ظاهری معمولی و عینک سیاهش و آن چوب سفید، گفت:

" دخترم کمک می کنی از خیابان رد شم"   هیچ شکی نکردم.

نمی شه گفت حماقت، نمی شه گفت کم هوشی. اون موقع مثل بره سفید و نا آگاهی بودم که

نمی دونستم تو این صحرای زیبا، موجوداتی به نام "گرگ" وجود دارند.

خیلی طول کشید، به خیلی گرگ ها برخورد کردم تا بالاخره فهمیدم گرگ ها، شغال ها، کفتارها...

یکی دوتا نیستند.

حالا که بزرگ شدم و دیگه بره نیستم، فهمیدم که گرگ هایی که سراغ گوسفندها می آن خیلی

زیرک شدن. هنوز هم ممکن در برابرشون حماقت کرد.

از تک تک این گرگ های انسان نما نمی گذرم. چون ریشه هر چی خوبی و کمک و اعتماد است

 رو خشکاندند.

بگذریم. این حرف ها را زدم چون زنی تنها و سوگوار درد دلی می کرد و از هزاران برادری می گفت

 که در این یک سال تنهاییش پیدا کرده بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 23:19  توسط ری را  | 

بعضی وقت هاآ دم یک دل سیر گلایه داره. نه؟

بعضی وقت ها یک دل سیر حرف نگفته، یا یک دل سیر گریه!

بعضی وقت ها آدم می بره. باطریش تموم می شه!

بعضی وقت ها عجب وقت هایی می شه.

این بار خیلی اوضاع و احوال بهتره. اخیراْ توی زندگی ام دل خوشی هایی پیدا کردم که به من آرامش بده.

حتی با فکر بریدن یک تکه چوب یا لمس اون، دوباره می تونم لبخند بزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:43  توسط ری را  |