تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
امسال برام سال خیلی خوبی بود.

می شه گفت می تونم به امسالم با تمام کم کاری هام افتخار کنم.

از نگاه کردن به نکرده هام نا امید می شم ولی خوب! به نظرم بدک نبود!

امسال تونستم کمی خودم رو تکون بدم، و به چند تا از آرزوهای خاک خورده سالهای پیشم برسم.

برای همه تون، همه و همه، سالی پر از موفقیت و همراه با سلامتی در کنار اونهایی که دوستشون

دارید، از خدا می خوام. آمین!

براتون تو دلم دعا کردم، برای مردم مون و برای سرزمین قشنگمون.

آمین. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط ری را  | 

دیروز روز زیبایی بود.

آخرین پنجشنبه سال، دیدار دوستان و فامیلی که خاطره شدن.

برگ کاغذی که پر از آدرس، کوچه و پلاک بود.

خدارا شکر، اونجا خانه ها در و دیوار ندارن، از زنگ و آیفون تصویری هم خبری نیست.

خانه هاشون دیوار نداشت، اما حریمی داشت که حسش می شد کرد. مثل گذشته ها دق الباب

 باید کرد و باز مثل اجدادمون با نام خدا، حضورمون رو بهشون اعلام می کردیم.

حضورشون، گرما شون، صداشون، خوشحالیشون و حتی ناراحتیشون از چشمبراهی ما یه حس

واقعی بود.

نمی دونم اونها خبر دارن که با اینکه چشمبراه مون هستند، اما ماییم که به ساعتی راه رفتن

در کوچه های اونجا نیازمندتریم. برای اینکه سبک شیم. درست به سبکی اونها.

چقدر حرف از اون جا دارم. بگذریم. چیزیه که هر کس خودش باید حسش کنه. مثل عشق، مثل نفس!

مگه می شه برای کسی گفت عشق چیه، یا جای کسی نفس کشید؟

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:53  توسط ری را  | 

چشمی که تو هجوم ماهی های کوچک به دنبال انتخابش می دوه!

بین اون همه ماهی کوچیک و بزرگ، معمولا دو تا ماهی انتخاب می شن تا با هم باشند.

با هم زندگی کنند و در لحظه تحویل سال با هم رو به قبله بایستند.

اگه بودی با هم می رفتیم و ماهی می خریدیم. مثل همیشه یه ماهی سیاه کوچیک به نشانه من!

و یه ماهی قرمز به نشانه تو!

گرچه همه غر می زنند که ماهی عید سیاه نباید باشه، و من آخرش به یه ماهی قرمز که یکی

 از باله هاش سیاهه راضی می شم، ولی چشمم رو اون ماهی سیاه یکدست می مونه!

چکار می شه کرد، من یاقوت کبودم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:4  توسط ری را  | 

امروز دستت رو سفت گرفتم و فشار دادم، برای اول بار.

سعی کردم حتی برای چند لحظه بخندی تا فراموش کنی، فراموش که نه!

نیرو بگیری تا باز ادامه بدی. و امروز هم پای تو آمدم تا تنها نباشی.

و به همین سادگی دوستی کودکانه ما محکم تر شد.  

می دونم که خیلی زود فراموشم می کنی. همون وقت که دستت رو گرفتم می دونستم.

شاید یک هفته بعد از رفتنم. و تو دوست های زیاد دیگری خواهی داشت.

ولی امیدوارم دوستی داشته باشی که کودکانه مانند امروز من دستت رو بگیره و پا به پات بیاد.

شاید احمقانه باشه! ولی از این فکر که فراموشم می کنی لذت بردم!

و من که می تونم دوباره کسی رو آزادانه و از دور دوست داشته باشم، درست مانند قدیم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:37  توسط ری را  | 

" چرا به یاد نمی آورم؟

 هنوز تنگ غروب دریا بود،       که فانوس کومه ی مرا تو روشن کردی.       

 چرا به یاد نمی آورم؟

همیشه بودن با هم بودن نیست.

چرا به یاد نمی آورم؟

تو دیگری را دوست می داری،    من تو را دوست می دارم،    و مرا ... دیگری شاید....

تقسیم تبسم، تقسیم فانوس و ترانه، تقسیم عشق!

چرا به یاد نمی آورم؟

گویا اواسط زمستان بود،   که من راه خانه ی ترا گم کردم."

 

و عجیب اینجا است که من راه خانه خودمان را هم گم کرده ام. راه خانه های مقدس را هم گم کرده ام.

راه خانه آخرت را هم گم کرده ام. عجیب است که با گم کردن تو ! مرتب بین گم شدن و پیدا شدن نوسان

می کنم.

چقدر من بی ثبات بودم، چقدر سست باور! چه عجیب شکستم و به چشم خودم دیدم که هیچ

نیستم! 

فقط مانده ام که به عشق به تو هم شک کنم؟؟؟؟

گمونم اگر شک کنم روز محشر می رسه، روزی که دیگر عشق روی زمین وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 22:15  توسط ری را  | 

دلم می خواد چیزی بنویسم چون دلتنگم، ولی از دلتنگی ننویسم!

آهان از یکی از هزاران سوال احمقانه که گاهی تو سرم می چرخه، مخصوصا وقتی تو اتوبوس پشت

ترافیک توحید ساعتی می مونم می گم.

۱- نمی دونم چرا تو تصور من اینطوره که انسانهای نخستین با کلی ایما و اشاره و در آوردن صداهای

ناجور یا خوش جور از دهانشون با هم ارتباط بر قرار می کردند. تا بالاخره متمدن شدن و زبان و خط

ابداع شد. این تصور گمونم از کارتونهایی که در بچگی می دیدم شکل گرفت. ببینم! مگه حضرت آدم

اولین بشر روی این کره خاکی نبوده، پس چطور خدا باهاش صحبت می کرد؟ چطور اون با حوا صحبت

می کرد، سر اینکه آن میوه خوشمزه ! رو بخورن یا نخورن؟ چطور با قابیل و هابیل صحبت کرد؟

نمی دونم گمونم باید خیلی تصوراتم رو تصحیح کنم.

راستی به نظر شما حوا خوشگل بوده؟ به نظر من آره باید خیلی خوشگل بوده باشه، هان؟

آهان راستی چی شد که حیوانات یکهو رو زمین سبز شدند؟ البته کاملا قبول که واسه خدا تنها ارادش

کافی بوده، ولی خوب گفتم شاید اونها هم مثل آدم و حوا داستانی داشته باشند.

می بینید به چه مسائل مهمی فکر می کنم !!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:26  توسط ری را  | 

نمی دونم، ظاهرا اگه بخوایم محبت رو بین آدم ها تقسیم کنیم، همیشه کم می آریم.

مثل این می مونه که یه برکه کوچیک داشته باشیم و بخواهیم با آب اون دیگران رو سیراب کنیم!

مگه تا کی کفاف می ده! تازه مسئله محبت بر عکس آبه!

آدمیزاد با محبت سیراب می شه ولی همیشه تشنه اون می مونه!

نمی شه محبت رو تقسیم کرد، یا به کسی محبت کرد و رفت حالا تا بعد!

این حرف ها رو دارم به خودم می گم.

محبت مثل یه چشمه باید بجوشه. همیشه و زلال.

فکر کنم تو شلوغی کارها و خستگی ها راه چشمه رو گم کردم.

ولی پیدا می شه! همین دور و بر هاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:46  توسط ری را  | 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

                                        وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:19  توسط ری را  | 

بعضی ها اینجا خوشبتی شونو هوار می زنن، اونقدر که آدم یاد داستانهای لیلی و مجنون می افته.

اونقدر که آدم نگاهی به خودش می کنه و می پرسه که آیا من انقدر که اینها شاد هستند، شادم؟

و معمولا جوابش نه است. کمی حس حسادت مثبت می کنم که چرا من انقدر شاد نیستم!

و آرزو می کنم که کاش همه شاد باشند.

شاید اشتباه فکر می کنم، یعنی شاید اونها هم انقدر که نشان می دن شاد نیستند.

شاید اونها در اوج شادی و خوشحالیشون می نویسند، و برعکس من برای کم کردن غصه ها و

دلتنگی هام!

الان خیلی دلتنگ شدم.

هوس بهشت زهرا کردم. برم و ساعت ها اونجا راه برم. سنگ قبر ها را نگاه کنم.

و به بیهودگی دنیا و غم وغصه اش دوباره ایمان بیارم.

حتی به بیهودگی غم از دست دادن عزیز.

فکر می کنید خیلی فرصت داریم برای اینکه به اونهایی که دوستشون داریم، نشون بدیم که

دوستشون داریم؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 22:9  توسط ری را  |