تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
حس مبهمی امروز آزارم می ده.

انگار که باید خیلی خوشحال باشم ( و هستم) ولی ته دلم ( به قول یک دوست نوک اون ۵ وارونه)

سوراخی کوچک هست که دردناکه....

درست مثل ولدومورت! ( البته نه برای زنده موندن، به خاطر دوست داشتن)  روحم تکه تکه شده.

 هر تیکش پیشه کسی جا مونده!

و به هیچ وجه هم نمی شه ازشون دل کند. . .

مثل اینکه کم کم باید "دل کندن" رو تمرین کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 12:26  توسط ری را  | 

 

" در زندگی چیزی جز خودمان برای یادگیری وجود ندارد. چیزی یا کسی باید بهانه شود تا بفهمیم که

کی هستیم."

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط ری را  | 

امروز دیدمش!

جوانی سبزه رو، نسبتا لاغر، و چهارشونه، قدبلند و کمر باریک.

همه از لبخند روی لبش برایم می گفتند، از ادب و مهربانیش، از ظاهر آراسته اش و ماشین بی ام و اش.

امروز آشنایی برایم از عاشقی او گفت. از اینکه چقدر عاشق است.

حسودی کردم به اینکه همه او را دوست دارن و جز خوبی از او نمی گن.

حسودی کردم به اون لیلی که او عاشقشه.

حسودی کردم به لبخند ی که همیشه به لب داره.

حسودی کردم به لیلی زیبای او، به ماشین بی ام و اش، به قد بلندش، به عینک آفتابیش!

برای اولین بار افسوس خوردم کاش لبخندش رو دیده بودم.

همه چشم در چشم خیس من می گفتند: درست عین لبخند خودت!

نمی دونم شاید می خواستند آرومم کنند. و من به مادرم حق دادم که عاشقش شده باشد.

و به او هم گفتم که منم اگر جای او بودم حتما عاشق این لیلی می شدم. خدایی خوش سلیقه است!

شما هم که ندیدینش از ماشین بی ام و اش بدونید خوش سلیقه است!   

سالها پیش جوانی دیدم که شبیه او بود. همانطور لاغر، مهربان با لبخند گرم.

و من، پدر! من که یه اسب وحشی بودم، به خاطر شباهت او با تو عاشقش شدم.

به همین سادگی. تو که می فهمی، خودت عاشقی!

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 20:55  توسط ری را  | 

این مدت ننوشتم چون نمی دونم چی بنویسم، از کجا بنویسم...

- از اینکه هر روز بیشتر می فهمم چرا هزاران اتفاق احمقانه می افته که این ویزای ما عقب بیفته.

 وقتی کاری رو به خدا می سپاریم، باید مطمئن بود پشت اتفاقات ناخوشایند یه آسمون حکمت هست.

- از اینکه می بینم این روزهای جوانی و نشاط به سرعت به سمت روزهای پیری و احتیاج می ره.

- از اینکه حس می کنم حداقل کاری که می شد برای یک عزیز کرد رو نکردم...

گمونم عاقبت من این می شه که تو پیری چشم به راه اومدن بچه ها و نوه هام باشم، ولی نیان!

چقدر داره دیر می شه !     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:13  توسط ری را  | 

با هر نشانی از تو، این خبر که جای خودشو داشت:

دلم می خواهد پا برهنه تا دم در خانه تون بدوم...

دلم می خواد بالای کوه بودم و داد می زدم...

هیچ می دونستی انقدر دوست دارم؟

گمون نمی کنم می دونستی!

امروز زخم دوری از تو دوباره سر باز کرد....

چقدر حرف دارم.

دلم می خواست به چشمات می گفتم که چقدر دوست دارم...

کاش اون روز برسه!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:32  توسط ری را  | 

فکر کردن به مسائل مهم معمولا چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه! حالا به دلیل عمق اون مطلبه یا

اینکه می خواهیم از زیرش در بریم.

بر عکس معمولا ساعتها و روزها به مسائل بی اهمیت فکر می کنیم! چرا؟ چون یا شیرینن یا اگه

شور هم باشند مثل تخمه خوردن آدم رو ول نمی کنن.

انصاف بدیم، اصلا همین من ساده، سالها به یه کینه فکر کردم ولی به بعضی چیزهای مهم رو هم رفته،

کلی هم با هم یه ساعت هم فکر نکردم.

- تو زندگی دنبال چیم؟ اصلا نه! دوست دارم چه کارهایی رو تا زنده ام انجام بدم؟

- برای مردن حاضرم؟ معلومه که نه!

      میدونید چی مضحکه؟ ۳۰ سال عمر کردم و حالا که نگاه می کنم اگه همین مقدار هم عمر کنم

      کافی نیست برای اینکه آماده شم.

     می بینید! فرصتی برای جبران نیست. باید هر لحظه رو درست زندگی کرد طوری که نخواهیم

     بهش برگردیم. 

خوب! گمونم اون ۳۰ سال و جبرانش رو باید گذاشت کنار، فعلا این لحظه رو دریابم!   

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط ری را  | 

مسلمانان

        مسلمانان

                   مسلمانی ز سر گیرید!                

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 17:22  توسط ری را  | 

سال جدید نیومده، خودشو بهم نشون داد.

و من از تصمیمی که ممکنه مجبور شم تو سال آینده بگیرم، دلم لرزید !!

خیلی ترسیدم. گاهی آدم کسانی رو، به خاطر نوع روش زندگیشون نمی پسنده و بعد تو یه لحظه

می بینه که آینده زندگیش داره به همون سمت می ره. چه حسی داره؟؟؟

گاهی گرفتن بعضی تصمیم ها وحشتناکه، چون هر کدوم از راه ها رو که انتخاب کنی باید چیزی، یا

کسی رو فدا کنی.

الان تنها تصمیم من اینه که من اون سبک زندگی رو نمی خواهم تحمل کنم، از خاک و ریشه ام هم

نمی خواهم بگذرم...

تو چی؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:20  توسط ری را  |