تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
سلام....

خسته ام و خوابم میاد و بدتر از همه منگ و کمی نگرانم.

انگار دیگه وقتشه به دنیا بیام.

قبلش شاید زیاد دوست نداشتم وارد دنیای جدیدم بشم، ولی حالا انگار یه فشاری داره میاد که برای

رهایی از اون ترجیح می دم این اتفاق بیفته.

ترجیح می دم بند ناف پاره بشه. فکر می کنم اونجا وقت برای رفع این خستگی ها هست.

احتمالا یه روز می فهمم که اینطور نیست. یه روز می فهمم بشر نیومده که استراحت کنه. اومده که

بسازه و زندگی کنه.

خوشحالم که در این مدت تنهایی ام کوچکتر شدم !! نه بزرگتر.

شادتر و سرزنده تر و جوان تر .

امیدوارم یادم نره، که هر کی دنبال آرزوهاش نرود می میره. 

......... خداحافظ.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:31  توسط ری را  | 

امروز ذهنم خیلی در گیر بود...

- بچه ها خیلی ناز و معصوم هستن، چی می شه که بزرگ می شن حتی از نگاه کردن به چشمانشون

می ترسیم؟ چی داره سر خیلی از جوانهای ما میاد؟ به کجا رسیدیم که آرزو می کنم که لااقل سیگاری

باشند؟ ....

- آشنایی که برام عزیزه، اومد و گفت یه سری ایده داره و می خواهد باهام بحث کنه! و بعد این جوان

دیپلمه برام از نظریاتش در مورد پیدایش جهان و منظومه شمسی، ایده هایی جدید در مورد موشک

و اسلحه، شکلی متفاوت برای صفحات کیبورد و شماره گیرهای مبایل، روش جدیدی برای کد گذاری

 رمزی، .... گفت، و من نمی دونستم به فکرهای ساده و بی پایه علمی اش چی جواب بدم که ذوقش

کور نشه! و تمام مدت فکر می کردم که این به چه کلاسی رفته که این حرفها و فکرها رو توی سرش

انداخته. ... سعی کردم ایرادی از حرفاش نگیرم و تشویقش کنم که به دانشگاه بره با این علاقه اش.

.......

خیلی شوکه شدم وقتی بعداْ فهمیدم تمام این فکرها وقتی روی کاغذ میاد که ماده ای استفاده می کنه

که بزودی تمام سلولهای مغزش رو نابود می کنه،...

دلم شکست. دوستش دارم. بزرگ شدنش رو دیدم و بهش درس می دادم. من چه وظیفه ای داشتم

که کوتاهی کردم؟؟؟

- بعضی وقت ها در اوج دلتنگی هم نمی شه گریه کرد ...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط ری را  | 

اگه خواستید عشقی رو که مثل یه خلط به گلوتون چسبیده تف کنید بیرون،

 ( از اونجا که این کاره ساده ای نیست چون خیلی چسبناکه!)

تو چشمای طرف نگاه کنید، باهاش در مورد بی ربط ترین موضوع دنیا گپی بزنید...

اون وقت خودتون خواهید فهمید که عشقتون چندان هم چسبناک نبوده.

خوب حالا وقتشه!

تفش کنید! 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35  توسط ری را  | 

انگار گاهی خود آدم هم نمی دونه واقعا چی می خواد!

اگه می دونست، اگه از ته دل به دنبال آرزوش بود، همه دنیا اون رو به سمت آرزوش می بردند.

نمی دونم شاید گاهی تو خستگی ها یادمون می ره که چی می خوایم.

گاهی هم شاید چون از نرسیدن به آرزو ها نگرانیم اصلا آرزو نمی کنیم.

.....

الان می خواهم از ته دل یه آرزویی بکنم. ..

می خوام سد احساسی که ساختم رو بشکنم. بگذار سیل بیاد! بگذار دنیا رو آب ببره.

شاید اینطوری می شد سوار قایقی بشم و برم ...

چرا باید حواس دلم رو پرت کنم که دلتنگ نشه؟ بگذار بشه! اینطوری لااقل سنگ دل نمی شه.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط ری را  | 

 

امروز فهمیدم که راست می گن، خون آدم رو می کشه.

امروز فهمیدم که: مهیار، مرتضی، سعیده، حدیثه، مهدی، آرزو، سمانه، ....  چقدر دوستتون دارم.

امروز دلم می خواست می تونستم بشینم و فقط نگاهتون کنم.

امروز دیدم برای نرفتن از این خاک، هزاران دلیل دارم که یکیشون هم برام کافیه.

امروز برای این همه کم دیدن آنها  هزاران بار افسوس خوردم.   

فهمیدم شاید همون چیزی که تو زندگی دنبالشم تا ازش شور و انرژی بگیرم، جای دوری نیست.

دیدنشون آرومم کرد، عاشقم کرد، زنده ام کرد.

امروز اگه اشکی چکید از رفتن پدربزرگ نبود. 

خیلی دوستتان دارم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:14  توسط ری را  | 

و این لحظه هیچ تمرکزی ندارم که به چیزهای مهم فکر کنم. می نویسم تا مثل همیشه آروم شم.

می نویسم تا یه نفس عمیق بکشم و دوباره فکر کنم، به اون لحظه!

لحظه ای که تا حالا بارها برام  پیش اومده. لحظه سقوط. سقوط از اوج انرژی و خوشحالی.

چرا حتی احساس و یا احتمال یک اتفاق بد اینطور باید منو بهم بریزه. نمی دونم شاید چون می دونم

پس این جور خبر ها چیه. تا آخر خطش رو می دونم . .

شاید چون ته دلم بهم می گه: یکبار بالاخره این خبر رو می شنوی. همیشه این نیشخند تلخ همراه

این جمله آزارم می ده. انگار اون صدایی که تو قلبم اینو می گه، می خواد بهم ثابت کنه که از همه

 چیز خبر داره. می گن اون صدای ابلیسه!

نمی دونم ولی کاش اونقدر شاد بودم و انقدر سبکبال که به راحتی منم به اون نیشخندی می زدم.

و می گفتم که از هیچ چیز نمی ترسم. از درد نمی ترسم. از مرگ دردناک نمی ترسم.

از مرگ نمی ترسم!

از اتفاق بد نمی ترسم. از خبر اتفاق بد نمی ترسم.

و اینکه دوست ندارم روی تخت های سفید بیمارستان ذره ذره بمیرم. دوست دارم اون لحظه طور 

دیگه ای باشه. یک لحظه مخصوص برای من. یک لحظه زیبا!

عجیبه! حتی نوشتن این حرف ها دوباره شادم کرد. نمی دونم خودم باورشون کردم یا ابلیس!   

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط ری را  | 

وقت گذاشتن برای یک دوست برای من کار لذت بخشیه.

اینکه راه رو دور کنی ولی به جاش دو قدم با یک دوست بیشتر راه بری.

اینکه سعی کنی خنده رو دوباره با لباش آشتی بدی.

تعریف دوست برای من چیز ساده ایه: کسی که با دیدنش لبخند بزنی، بهش سلام کنی و باز لبخند بزنی.

بعضی دوست داشتن ها خیابون یک طرفه است، بعضی دو طرفه. بعضی هاش شیب های تندی داره.

بعضی رو به بالا، بعضی رو به پایین. بعضی دوستی ها کوچه های آشتی کنان است و بعضی کوچه های

بن بست!

خلاصه کلام، همه با هم دوستیم ولی خوب اگه بخواهیم وارد کوچه های هم بشیم، بهتره اول یه نگاهی

بندازیم، تا اوضاع کوچه معلوم شه. اصلا شاید ورود ممنوع باشه! 

خیلی وقتها گیر می دیم به یک کوچه نا جور، ولی کمی اون طرف تر یک راه مناسب هست.

یه دوست خوب!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:48  توسط ری را  |