تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
و باز هم سلام.

مدتی است که دوست ندارم بنویسم. چرا؟

شاید کار کردن با این کیبورد انگلیسی سخته، شاید به این دلیل که حس امنیت به این وبلاگ داشتم و حالا ندارم، شاید سرم به زندگی گرم شده و باز دارم "ما" می شم،...شاید ...

بگذریم، درست می شه!

مشکل اینه که من الان مشغول آموختن نیستم. وقتی آدم چیزی یاد می گیره، سرشار از انرژی می شه.

فعلا که حالش نیست.

پس تا بعد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:39  توسط ری را  | 

سلام.

۱- نیومده از بس نشستم تو خونه و شکلات و بستنی خوردم یک کیلو چاق شدم.

۲- شروع کردم از فرهنگ این مردم سر در آوردن. خوشم نمی یاد حواسم به این باشه که فرهنگم رو حفظ کنم. فکر کنم آدم زیاد به فرهنگش بچسبه بیشتر بر بادش می ده. خودش خود به خود حفظ می شه اگه درست چیده شده باشه. اگه هم نه که همان به که بر باد بره. در این راستا خوب باید کمی در مورد مشروبات و ... بیشتر بدونم. که خدا رو شکر با داشتن اینترنت همه چیز ممکن است.

۳- در همین راستا با این که با زبان انگلیسی دست و پا شکسته ما همه امور می گذرد، شروع به یادگیری زبان این بلاد کردیم بازم از اینترنت. چون اینجا کلاس زبانهای احمقانه ای داره، یکبار در هفته و تازه تابستون ها هم تعطیله!

گفتم که کشور خودمون متمدن تره!

۴- راستشو بخواهید خودمو گم کردم دارم دنبالش می گردم. این یه مورد در اینترنت یافت نشد. شاید هم فیلترش کردن، حتی تو این بلاد!

۵- از تنهایی فکرهای احمقانه ای به سرم می زنه و ممکنه دم لا تله بدم. ولی من هنوز وحشی تر از این حرف هام که به این سادگی رام بشم.

۶- هنوز از قشر جوان اینجا خوشم نیومده. ولی عجب پیرزن های ناز و خوشگلی دارن.

 

پ: شرمنده اصلا حوصله سر و ته نوشتن، نداشتم.     

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:22  توسط ری را  | 

خیلی بده، ۵ روزه اومدم اینجا ولی چیزه خاصی برای تعریف کردن ندارم.

به جاش همش یاد ایرانم. به جز درخت هاش که منو میخکوب می کنه و این که تو پارک هاشون انواع پرنده ها از قو و اردک گرفته تا مرغ و خروس با جوجه هاشون دارن می چرن

اینجا من چیزی به اسم تمدن ندیدم. هر چی هست فرهنگه، چیزی که ما تو ایران با اینکه خوبشو داریم براش ارزشی قائل نیستیم و مرتب افت می کنیم.

هنوز باورم نشده که اگه پامو از خونه بگذارم بیرون، دنیا عوض شده. آخه عوض هم نشده. باز هم کلی آدم خوب و مهربون می بینم که به لبخندهای من پاسخ می دن. آسمون هم که آبی است!

همین کافیه برای اینکه حس غربت نکنی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ: اینجا هم می شود بستنی قیفی پیدا کرد و خورد تا قابلیت هماهنگی با دنیا و تحمل تمام آنچه درک نمی کنیم رو پیدا کنیم.

بچه ها به همین دلیل بستنی می خورن، تا این دنیای عجیب آدم بزرگ ها رو درک کنند. در حقیقت بچه ها با بستنی بزرگ می شن، نه با غذا.

و من این روزها مرتب بستنی می خورم......  

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:24  توسط ری را  | 

زود تر از اونی که فکر می کنیم، رام می شیم.

زودتر از اونی که فکر می کنیم، قول و قرار هایی که با خودمون بستیم رو فراموش می کنیم.

زودتر از اونی که فکر می کنیم، شخصیت من مون می شه ما.

چرا؟

چرا حتی یه روز عاشقی برای این همه فراموشی کافیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط ری را  |