|
|
|
|
|
من چه دل نازک شده ام این روزها.
از غم تنهایی هر مرغ عشقی ساعتی باران می آید. یکباره رگبار شروع می شود. می ترسم.. می خواهد این غم داستانی ۳۰ ساله داشته باشد یا یک روزه. چه داستان را بدانم و چه ندانم. اگر در محله شما خشکسالی است، کافی است من را به خانه خود دعوت کنید، بگویید که عاشقی است که تنها شده... انوقت می توانیم "بارون بارونه...." را با هم بخوانیم. این روزها به مفهوم هزاران لحظه در زندگی ام فکر می کنم، و از عظمت جوابی که نمی دانم چیست، می ترسم. این روزها زیاد می ترسم. برای هر آنچه شده و نشده. برای تمام آنچه اتفاق نیفتاده، و شاید هم هیچ وقت اتفاق نیفتد.. باز می نویسم تا آروم شوم. متاسفم. امیدوارم کسی نخواند. راستی "امید" کلمه زیبایی است... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:56 توسط ری را
|
|
||