|
|
|
|
|
می گویند من ۳۰ ساله ام، ولی باور نکنید. ۳ سال بیشتر ندارم.
هنوز هم وجودم پر از هیجان و ترس و اضطراب می شود و توی خیابان تا رسیدن به مقصد گریه می کنم. در کودکی این مقصد دندانپزشکی، کلینیک پاستور برای واکسن زدن و ...بود. کم کم مقصدم شد دبستان و ... و حالا هنوز هم برای رفتن به دانشگاه گریه می کنم. گمونم همراه کودکی و همراه کنونیم دلشان از من خون باشد. خیلی صبورند. چه کنم، گویا اصلا بزرگ نخواهم شد.... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:59 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی آدمها جملات زیبایی می گن.
بعضی زیبا گوش می دن. بعضی زیبا می خندند. بعضی زیبا نگاه می کنند. بعضی زیبا فکر می کنند. بعضی آدمها زیبا هستند. ...... برای خودم و همه این همه نعمت را آرزو می کنم. امیدوارم زیبا زندگی کنیم. فعلا دارم به زیبایی ها گوش می دم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 13:34 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
من در دوران کودکیم همیشه دوست داشتم صاحب کارخانه یا یک همچین چیزی باشم.
بازی های کودکیم هم همین بود. از عروسک بازی و خاله بازی هم خوشم نمی اومد. ولی همیشه آرزوی داشتن ماشینهای پسر بچه ها را داشتم. بدرد کارخانه ام می خورد. دلم بد جوری هوای کودکیم را کرده. بازی زیر پلکان ... بین گلدانهای مادربزرگ. و ... صدای فریاد پدربزرگ که پاش روی یکی از لگوهای من رفته. سبد بزرگ قرمزی که شبها باید کارخانه و همه آرزوهای ساخته شده در روز را در آن میریختم و فردا دوباره می ساختم. آن موقع ها از خراب کردن و خراب شدن واهمه ای نداشتم. فردا دوباره خواهم ساخت... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:32 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
۱- هنوز ریشه نداده. ما منتظریم...
گمون کنم هویت من در یک کلام گلدان ها و گیاه های باغچه مادربزرگم است که تمام کودکیم به بازی در کنار آنها گذشته. با داشتن آن گیاهها آروم می شم. یکی از هویت هامو پیدا کردم. منتظرم ریشه بده. ۲- با نهایت شرمندگی.... گرچه این روزها بارها برای نام ایران که دیگه چندان آبرویی براش نمانده غمگین شدم، ولی خدا وکیلی ما ایرانی ها در رفتار با هم دیگه (تاکید می کنم : با هم دیگه) در این ور آب، دست هر چی آدم نفهم است از پشت بستیم.... (البته همین جا حساب اون یکی دو نفر که رفتاری معمولی دارن جدا می کنم) ولی خدایی تو این رفتار ها موندم. امیدوارم اینجا چشم تو چشم هیچ ایرانی نشم. بگذریم که دلم خونه!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:0 توسط ری را
|
|
||