|
|
|
|
|
و من بسیار گریه کردم....
درست مانند همان وقت که از آسمان افتادم. چون ترسیدم، هنوز هم گاهی گریه می کنم.. چون یا دلم درد می کند یا می ترسم. و دارند سرم را با وسایل رنگارنگ و هیجان انگیز گول می مالند تا گریه نکنم، درست مثل همان وقتها. کم کم فهمیدم چاره ای نیست، باید بعضی چیزها را پذیرفت! زندگی یعنی همین. ولی باز گریه می کنم تا برایم هدیه بخرند!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:40 توسط ری را
|
|
||
|
|
|
|
|
آنقدر خالیم که ارزش خوانده شدن ندارم.
مگر مجبورم اینجا را پر کنم از اراجیف بی معنی. نوشته ها بهترین شاهد ارزشها هستند. و من هیچ ندارم. چراغ های خانه را خاموش می کنم، انگار که کسی نیست. خانه خالی است...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:32 توسط ری را
|
|
||