تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
دارد باران می بارد...

این هم یک خبر خوب بین همه این خبرها.

حالا هی بگویند باران خاک را می شوید، باران گلها را پرپر می کند،

باران بی خانمانها را آواره می کند، باران دلگیر است،

و باران که بیاید یعنی خورشید نمی تابد.

اصلا فرض کنیم همه اینها قبول.

من باز هم عاشق بارانم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 19:14  توسط ری را  | 

۱- واقعاْ نمی دونم منتظر چیم! یه اتفاق... یه معجزه..

و نمی دونم کجا باید دنبال شادابی گمشدم باشم...

کجا گمش کردم؟

کجای روزمرگی ها؟

و دوست ندارم باور کنم که برای رسیدن به آرزوها خیلی وقتها باید کارهایی کرد که دوست نداریم!

ولی یک حقیقته. پس شاید بهتره زودتر باورش کنم و خودم رو انقدر آزار ندم.

۲- مشکل دوم اینه که برای اولین بار به آینده دارم فکر می کنم. دردناکه!

۳- حالم از این -------  بهم می خوره.

۴-می خواهم دوباره آینه آرزوهام رو گردگیری کنم. آینه ای که آنچه دوست داری باشی رو نشان می ده.

۵-دلم هوای گرم می خواد. از پوشیدن این همه لباس خسته شدم. دلم لک زده برای لباسهای ... که دیگه یادم نمیاد کجای کمدم افتادند. 

۶-این روزها کارم شده x factor و talent دیدن!

۷-ماهی خام واقعا به معده من سازگار نبود. ولی بسیار به ژاپنی ها علاقمند شدم.

۸- دارم کتابی را می خوانم که باید زودتر از اینها می خواندم.

۹-برگشتم مورد ۳ رو پاک کردم. من ترسو هستم.

۱۰- نمی دونم واقعا این همه اراجیف خوندید خسته نشدید!!! ولی خوب یه اعتراف: هر انسانی در کنار آدمهای دیگه شکل می گیره. در کنار دوستانش.

در حقیقت در کنار کسانی که دوستشون داره. مثل آبی که در ظرف ریخته می شه.

و من می دونم که احتمالا خیلی از مشکلاتم اینه که آبی هستم بدون ظرف.

و انقدر بی انرژی شدم که نمی تونم بخار شم تا لااقل ببارم.

۱۱- دنبال شعر یا جمله ای زیبا می گردم تا روی دیوار اتاقم بزنم. خاطراتم هیج یاری نکرد. اگه می شه کمکم کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:4  توسط ری را  |