تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
امروز حتی باران هم نتوانست 

سر آشتی با دل من را باز کند..

باد هم از نگاه سنگین چشمانم گریزان بود،

می ترسید با موهایم بازی کند.

می دانست آشفته کردن موهایم،

هم نخواهد توانست لبخند را با لب های دوخته ام آشتی دهد.

 امروز هیچ امیدی از طلوع خورشید نرویید.

گویا دیگر جز گریه بر خاک تو کاری نمی توان کرد..

هیچ..  

دستانم را می بویم. بوی خاک می دهد.

رنگ و بوی خاکی که سفالگر استفاده کرده، نشان از سرزمینی دیگر دارد.

مال این اطراف نیست.

برای همین عاشق خاکت شدم. کاری جز عاشقی از ما بر نمی آید.

هیچ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:59  توسط ری را  |