تبليغاتX
حال من خوب است اما تو باور مکن
به یک سال پیش فکر می کنم. به آنچه باور داشتم و مقاومتی که برای رسیدن به هدفهای بچگانه ام داشتم..

و امروز دارم فکر می کنم که من این سال واقعا یک سال بزرگ شده ام. امروز دیگر بچگانه فکر نمی کنم.

بچگانه می خندم، بچگانه گریه می کنم و هنوز تمام آن آرزوهای زیبا را جاودانه نگهداشته ام.

هنوز هم بچه ام و چشمانم با یک بستنی برق می زند و جستجو گرانه به دنبال شکلاتهایی می گردد که از دست خودم پنهان کرده ام.

درست جایی نشستم که یک سال پیش نشسته بودم و ترسان و لرزان به انتظار صدای پایی بودم که مو های تنم را از ترس سیخ می کرد.

امروز همان جا نشسته ام. همان تنهایی را حس می کنم و با خود تکرار می کنم که آدم ها با باد می آیند و می روند... آدمها ریشه ندارند... پس دل به هیچ کس و هیچ چیز نبند.. و از دست این موجودات بی ریشه غمگین نباش.. 

شاید امسال اولین سال و تنها سالی است که به آنچه گذشت لبخند می زنم.

هنوز هم شک دارم و در میان تمام دلهره هایم باز هم فکر می کنم کار درستی انجام داده ام. با وجود اینکه می دانم چقدر دل شکسته ام در این یک سال، چقدر چشم انتظارم بوده اند و بسیار لحظاتی که رفتند و من دیگر هیچگاه نمی توانم آنها را برگردانم.

گریه می کنم از درد این همه بزرگ شدن که مسئولیت جانشین احساستم شده است..

و برای آرام شدن فوت می کنم، خوب یاد گرفته ام که فوت کردن آرامم می کند.

فوت کردن یکی از مهمترین درسهای زندگی است که بچه ها می آموزند. یادمی گیرند که کیک تولد شان را فوت کنند و فارغ از شادی و همهمه مهمان ها، لبخند بزنند به برش کیکی که به آنها می رسد.

و بعد ها که بزرگ می شوند فراموش می کنند که باید هر وقت به دنبال فراموشی و شادی هستند فوت کنند.

این روزها مدام فوت می کنم.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط ری را  | 

من تنها لحظه خداحافظی را به یاد می آورم.

.. به یاد نمی آورم کجا سلام کردم. چرا شادی بعد سلام دلتنگهایت را فراموش کردم.

تنها چشمانت و لحظه خداحافظی!

نمی توانم فراموشش کنم...

طاقت ندارم فراموشم کنی...

و من خودم را آزار می دهم، برای هر لحظه که آزارت دادم.. 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:59  توسط ری را  |