|
|
|
|
|
دوستی گفت:" آرامشت بهم می خورد!"
و راستش ته دلم خندیدم که مگر من آرامشی دارم که بهم بخورد! و حالا فهمیدم تا همین دو سه روز پیش، چقدر آرام بودم. تازه فهمیدم که دین چه نقش مهمی در زندگی ام داشته و نمی دانستم. تازه فهمیدم مفهموم انتظار ( گر چه من به واقع هیچ وقت منتظرش نبودم) تمام معنی و مفهوم زندگی ام بود. تازه فهمیدم چه قدرتی دارم و نمی دانستم. قدرت تفکر! تازه فهمیدم که بر روی چه ایستاده ام. وقتی لرزید حسش کردم. تازه فهمیدم این همه مدت در روروکی بودم. که کمک می کرده راه بروم. از این دوست خوب بسیار ممنونم که آرامشم را بهم زد. روروکم را گرفت. و من گر چه فعلا نمی توانم راه بروم ولی دارم سعی می کنم. می خواهم اینبار روی پاهای خودم بایستم. بدوم. که می داند ! شاید روزی هم دوستی بهم نشان داد که بالی برای پرواز دارم و بسته شده است. شاید یک روز هم پرواز کردم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:58 توسط ری را
|
|
||